روزها بود دلم باتوشکیبا دوربودی امادلم باتواینجا خوش بودم با یادت تاسحرها داشتم باتوویادت چه شررها اما بارفتنت ناگه نگاهم سرد گشت خنده وشادی از لبانم طرد گشت دیده غم دیده ام ناجور شد کور جهن در پیش چشمم رنجور و بی نور بی عصا بشکسته پاوبی نفس ماندم دراین خانه همچون در قفس زمانی که فرداولحظه ندارد زمانی که مجال جولان ندارد زمانی که بودن دیگر محال است زمانی که زندگی هم محال است این زمان لحظهء مرگ من است ملک الموت بالای سرمن است با مردنم آغاز شد یک فردای دیگر من نغمهءماتم سرادرپوسیده پیکر من |
About![]()
هرگزنمیردآنکه دلش زنده شدبه عشق ثبت است بر جریده عالم دوام ما
Home
|